تبليغاتX
گل شمعدوني

گل شمعدوني

من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

ديدن سريالهاي ماه رمضان يك سنت شده. يك سنت كم سن. بعد از افطار، وقتي كه از شدت بي حالي نمي تونين تكون بخورين بهترين كار اينه كه بشينين پاي تلويزيون و فقط چشماتون كار كنه. حتي اگر سريالها خيلي هم چرند باشه اما با اصرار زياد همگي مي شينيم پاي تلويزيون و انتقادهاي فراوان مي كنيم و با ولع فراوان تمام قسمتها رو دنبال مي كنيم.
بگذريم.
وقتي روز حسرت تمام شد و آخرش اون همه آدم منتظر رو توي برزخ نشون داد، به گناهان خودم فكر كردم. گناه كه حتما زياد دارم و حتما كه خيلي هاشو به خاطر ندارم اما دلم مي خواد همين جا ، در اين دنيا به اولين گناه خودم اعتراف كنم و حلاليت بطلبم . باشد كه او ببخشد و خداوند نيز هم.

پنجم دبستان بودم. من فكر مي كنم قبل از اين ، اگر هم اشتباهي كرده باشم ، گناه نمي تونسته باشه ، براي همين اين كار رو اولين گناه خودم مي دونم.
يك دوست داشتم كه اسمش الهام بود. البته هنوز هم با هم دوستيم. ما راهنمايي و حتي دبيرستان هم با هم بوديم.
پنجم دبستان يك معلم قرآن داشتيم كه خيلي دوستش داشتيم. اسمش خانم ارجمندي بود. نمي دونم چرا همه بچه ها دوستش داشتن. و من و الهام هم .
يك روز اين خانم ارجمندي يك سري كتاب كوچك زيارت عاشورا آورد و گفت : هر كسي ياد بگيره كه از اول تا آخر زيارت عشورا رو بي غلط بخونه يكي از اين كتابها رو بهش مي دم. من و الهام جزو آخرين نفراتي بوديم كه تونستيم بي غلط زيارت عاشورا بخونيم . اين كتابهاي كوچك ديگه تموم شده بود. فقط دوتا مونده بود كه يكيش سالم بود و يكي ديگه پاره . چون الهام جلوتر از من بود كتاب سالم به اون رسيد و كتاب پاره به من. چند ساعت بعدش من رفتم به الهام گفتم كه خانم ارجمندي مي خواد توي كتابها برامون يه چيزي بنويسه. كتابتو بده تا براي تو هم بنويسه. اون هم داد و من هم كتاب سالم رو دادم كه اسم من رو بنويسه و كتاب پاره رو براي الهام.
الهام اون روز خيلي ناراحت شد و من هم به روي خودم نياوردم و گفتم نمي دونم چرا اين جوري شد . دقيقا نمي دونم اون روز چي كار كردم چون ديگه يادم نمي ياد. فقط مي دونم مدتها عذاب وجدان داشتم و هميشه از كاري كه كرده بودم تعجب مي كردم و سعي مي كردم كه فراموشش كنم. الهام با من قهر نكرد. اگرچه دلگير شده بود. از خانميش بود.

سالها بعد داشت خاطره تعريف مي كرد ، براي دوستايي كه از اين ماجرا خبر نداشتن. بعد رو كرد به من و گفت يادته با من چي كار كردي و من گفتم : نه ، يادم نمي ياد . من ؟؟؟ !!!!

اما يادم بود. خيلي خوب هم يادم بود. چه طور مي تونستم اون كتابچه كوچك رو كه با حقه بدست آورده بودم و با پر روي تمام توي جانمازم گذاشته بودم  فراموش كنم.

اون روز اصلا روم نشد به الهام بگم كه يادمه و ازت معذرت مي خوام . خجالت كشيدم. اما امروز از ترس روز حسرت و برزخ مي خوام ازش حلاليت بطلبم و ازش بخوام كه منو ببخشه. من كار زشتي كردم . اون دوست من بود. بهترين دوست من.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:5  توسط آزاده حائري  | 

احساس آزادي بيشتري مي كنم. كم كم داره نوع مراقبتم از بهار تغيير مي كنه.

صندلي ماشين بهار رو عوض كرديم و حالا اون تنها عقب مي شينه و من بعد از يكسال مثل خانوما جلو مي شينم.

اتاق بهار رو جدا كردم و حالا اون شبها توي اتاقش و روي تخت خودش مي خوابه و من توي اتاق خودم و روي تخت خودم. اين حس استقلال خيلي شيرينه. خدا رو شكر بهار هم خيلي راحت اتاق و تختشو پذيرفت و بچه اي كه شبا هر سه ساعت بيدار مي شد و شير مي خورد حالا ديگه چندين ساعت پشت سر هم مي خوابه . يك خواب عميق .

خودش شيشه شيرشو مي گيره و شير مي خوره. البته اگر گشنه باشه.

و حالا مي بينم كه دوست داره خودش لباس بپوشه و غذا بخوره كه البته هنوز زوده.

يك سال سختي بود. توجه ، مراقبت ، وابستگي ، خستگي ، روزمرگي . و اگر چه اينها تموم نشده اما خيلي كمتر و بهتر شده.

از اينكه مي تونم با دخترم حرف بزنم و اون گوش مي ده و مي فهمه و انجام مي ده لذت مي برم. امروز هر دوتا روي تخت ما ، طاق باز خوابيديم و پاهامونو زديم به ديوار و دستامونو از دو طرف باز كرديم و به سقف نگاه كرديم و به هيچي فكر نكرديم. فقط گاهي به هم نگاه مي كرديم و به هم لبخند مي زديم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:45  توسط آزاده حائري  | 

او معتاد بود. چشمهاي خمارش، لبهاي سياهش، حرف زدنش ، راه رفتنش داد مي زد كه معتاده. هروئين يا يه چيزاي ديگه.

او فقير بود. پيراهن پاره اش، كفشهايي كه سه سايز برايش بزرگ بود، شلوار گشاد رنگ و رو رفته اش، معلوم بود كه همه آنها خيريه كسي بوده است.

از اون قيافه هايي داشت كه هيچوقت ديده نمي شد. مثل اون، هزاران نفر يا شايد بيشتر توي خيابونا ريختن و ما وقتي توي خيابون راه مي ريم اصلا نمي بينيمشون. آخه قشنگ نيستن. وقتي حسشون مي كنيم سعي مي كنيم سرمونو بندازيم پايين و سريع از كنارشون رد بشيم.

اما من ديروز به اين آدم ، به اين مرد، خيلي نگاه كردم. آخه مي دونين ، او هر چي كه بود، هرچقدر كثيف و ژنده پوش و معتاد ، اما يك پدر بود. اون نوزاد چند ماهه اش رو با تمام عشقي كه مي تونست نثار كنه بغل كرده بود و توي بيمارستان مفيد راهش مي برد تا آرومش كنه. كوچولوش مريض بود و به پاش سرم زده بودن.

زنش لباس كولي ها را به تن داشت. يك چادر پشت و رو ، و لباسهاي رنگي رنگي كه از زير چادرش به خوبي ديده مي شد. كدام چهارراه گدايي مي كرد؟ اما نه ، گدا نبود. او هم فقير بود. اما گدا نبود.

بچه فقط يك بلوز تنش بود و يك پوشك ماي بيبي كه چپه براش بسته بودن. فكر كنم از بيمارستان گرفته بودن و براي اولين بار از اين چيزا استفاده مي كردن.

بچه گريه مي كرد و نگراني رو توي چشماي مادر و پدرش مي شد به راحتي ديد. حتي به نظرم پدر، نگران تر هم بود.

اون مرد هر چه كه بود، پدر بود. هر چه معتاد، هر چه فقير، هر چه بي سواد، اما يك پدر مهربان بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط آزاده حائري  | 

از صبح مثل يك فيلم از جلوي چشمام رد مي شن. انگار ديروز .... ، نه ديروز نبود. يك سال پيش بود. با چه دلهره اي رفتيم بيمارستان و دكتر چه سريع دست به كار شد. اونقدر سريع كه حتي فرصت ترسيدن و دلهره هم براي من نگذاشت. فقط تونستم با علي خداحافظي كنم و روي تخت بيمارستان برم به سمت چاقوي جراحي كه مي تونستن روزها و شبهاي شيرين دو نفري ما رو به لحظات شيرين تر سه نفري تبديل كنن.

خداحافظ علي .... و بعد سرماي اتاق و بعد يك پارچه گرم روي پاهام و بعد خوابي عميق .
.
.
.

همه مي گفتن خوشگله. سفيده. لپ داره. و من توي عالم هپروت صداي همه رو مي شنيدم و از اينكه همه اين كوچولوي نازنين رو ديده بودن و من كه نه ماه براي ديدنش لحظه شماري مي كردم و هنوز نديده بودمش، به ديگران حسادت مي كردم.

اما ديدمش، بغلش كردم، بوئيدمش، بوسيدمش، بهش شير دادم، عوضش كردم، خوابوندمش، نوازشش كردم، باهاش حرف زدم، به حرفاش گوش دادم، باهم بازي كرديم، راه بردمش و بالاخره بزرگش كردم و امروز دقيقا يكسال از اولين باري كه ديدمش مي گذره.

بهار من دقيقا يكسال و ۲ ساعت و ۴۵ دقيقه پيش به اين دنيا اومد.

بهارم تولدت مبارك.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:3  توسط آزاده حائري  | 

تصميم دارم بعد از يكسالگي ، ديگه شبا ، بهار و جدا كنم. يعني توي تخت خودش توي اتاق خودش بخوابونم. اين مدت تخت بچه گيهاي علي رو چسبونده بودم به تخت خودمون و بهار توي اون مي خوابيد. به نظر مي رسه كه بهار به من عادت كرده . و البته چندين برابر بيشتر ، من به اون. فكر كنم هر چي اين مسئله طولاني تر بشه، وابستگي ما هم بيشتر مي شه. ديگه بايد اين تخت توي اتاقمون رو جمع كنم ، تا هر دو بفهميم كه ديگه بايد هر كي سر جاش بخوابه. از اينكه شبها يه هو بيدار مي شه و مي ياد سرشو مي زاره روي بالشت من ، خيلي لذت مي برم. و اينكه وقتي خوابه، نفس كشيدنهاي قشنگشو گوش مي دم و به لباي قشنگش نگاه مي كنم. اما مطمئنم كه بعد از يكسالگي ديگه بايد سر جاي خودش بخوابه !

البته من اين مدت مشكل شير دادن رو بهانه كرده بودم كه چون شبا بايد چند بار بهش شير بدم سخته و خلاصه از اين حرفا. اما بعد از يكسالگي ديگه بايد شير شبها رو قطع كنم و ديگه هيچ بهونه اي قابل قبول نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:44  توسط آزاده حائري  | 

بهار خوابيده. باباي بهار خوابيده. من خوشحالم و يك ليوان شير به عنوان شام براي خودم ريختم. روي صندلي كه علي قبل از خواب درست مقابل تلويزيون گذاشته بوده تا بازي كنه ! نشسته ام . ساعت ۱۰ شب است. كامپيوترم كامل شارژ داره. اينترنت وصله و خلاصه همه چيز براي سرزدن به وب لاگ خاك گرفته فراهمه.

اونقدر روزهام با بهار تند تند مي گذره كه من فرصت نمي كنم بشينم پاي كامپيوتر. وقتي كه بهار بيداره من جرات نمي كنم كه حتي به كامپيوتر دست بزنم ! توي روز هم مي خوابه من يا باهاش مي خوابم يا كتاب مي خونم.

بهار دستشو مي گيره به اينورو اونور و راه مي ره. حسابي كنجكاوه و همه جا سرك مي كشه . فكر مي كنم يك كمي بغلي شده. همش بهم آويزون مي شه كه بغلم كن . چند تا كلمه مي گه. مثل آب ، به ، بع ، هاپ ، جيك و از همه مهمتر بريم. بريم عوض ، بريم بيرون ، بريم حموم و خلاصه بريم ديگه .

اولين كاري كه كردم اومدم و وب لاگمو آپديت كردم. هنوز به بقيه سر نزدم. منتظر باشين. من سعي مي كنم هر روز يه سري بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:19  توسط آزاده حائري  | 

خيلي حرف دارم كه بنويسم و هر روز هم مي خوام بنويسم. اما نمي شه. تازه وقتي هم كه مي نويسم فقط دو جمله مي شه. اين همه چيزي كه مي خوام بگم !

پارك نزديك خونمون شده مخصوص بانوان . اول گفتم چه كار مسخره اي . مثلا من با مانتو و روسري برم تو بعدش روسري و مانتومو دربيارم و بگيرم دستم ! ، خوب رو سرم باشه كه راحت ترم . چند روز پيش رفتم .خيلي خوشم اومد. نه به خاطر اينكه مي شد روسريتو در بياري يا بدون مانتو دوچرخه سواري كني يا با يك تاپ راه بري . فقط به خاطر اينكه هر جور دلت مي خواست مي تونستي باشي و هر كسي يه جوري بود. يكي روسريشو محكم بسته بود. يكي روي شونش بود. يكي هم با تاپ بود. يكي هم با لباس ورزشي و خلاصه هر جور كه مي خواستي. برام خيلي دلنشين بود. آزادي ظاهري كه توي ۳۰ سال زندگيم فقط توي چند روز مسافرت دبي حسش كرده بودم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 8:41  توسط آزاده حائري  | 

۶ روز آنتي بيوتيك و دو تا آمپول هنوز اين سرفه هامو درمون نكرده ! علي و بهار هم به خاطر اينكه من احساس تنهايي نكنم ، گاهي با من هم صدا مي شن .

از روزي كه بهار دندون در آورده ، همش صورتشو يه جوري مي كنه انگار كه مي خواد دندونشو نشون بده.برام خيلي جالبه.

احساس مي كنم متوجه همه چي هست و ديگه همه چي رو مي فهمه. اما فقط نمي تونه نشون بده يا حرف بزنه. اما متوجه همه كار مي شه. كي رفت ، كي اومد ، كي مي خواد بره ، كي چي مي خوره ، وقته خوابه يا غذا يا دوا ، يا خلاصه هر اتفاق ديگه اي. هر جا كه نشسته حواسش به همه جاي ديگه خونه هست و اينكه هر كي داره چي كار مي كنه. اون الان داره مثل يك ضبط صوت ، همه چي رو ضبط مي كنه.

بهار چهار دست و پا مي ره و دستشو به مبل و ميز مي گيره و مي ايسته. فكر مي كنم به اميد خدا تا تولد يكسالگيش ديگه راه بره. (اميدوارم)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:37  توسط آزاده حائري  | 

مي گن اگر مي دونستين كه دندون در آوردن چه قدر دردناكه ، آرزو مي كردين كه بچه هاتون هيچ وقت دندون در نيارن.

۱۰ روزه كه بهار اسهال شده و بالاخره سه شنبه بعد از دو شب درد و گريه و زاري ، يك مرواريد كوچولو توي دهن بهار سبز شد.

البته هنوز اسهالش بهتر نشده اما دكتر گفت فعلا از دندون دومي خبري نيست. بهار ما يك كمي هم سرما خورده و سرفه مي كنه.

اونقدر خسته هست و كم خوابي داره كه از ديشب ساعت ۹ كه خوابيده ، هنوز بلند نشده . طفلكي بچم ، چه دردي داشت اون دو شب.

و چه خوب كه اين دردا يادمون مي ره. كسي هست كه از دندون درآوردنش خاطره اي تو ذهنش مونده باشه ؟ !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:15  توسط آزاده حائري  | 

بهار رو گذاشتم خونه مادر شوهرم و راه افتادم به سوي گرفتن كوپن !!!!!!

آخه مي دونين برنج خيلي گرون شده و ممكنه ناياب بشه و فقط دولت با كوپن برنج بده !!! از اون حرفا بود نه ؟ حالا ...

از ساعت ۱۰ و نيم از خونه خارج شدم و ساعت ۶ بعد از ظهر رسيدم خونه . و دقيقا ۵ ساعتو ۱۵ دقيقه توي صف دريافت كوپن توي پست خونه تجريش وايساده بودم.

مدتها بود كه توي همچين صفهايي نايستاده بودم. فكر كنم آخرين بار ، ثبت نام ترم آخر دانشگاه بود. وقتي تموم شد از اينكه يك دانشجوي ايراني هستم و توي بهترين دانشگاه ايران درس مي خونم شرمنده بودم.

اون روز هم توي صف كوپن شرمنده بودم.

دعوا شد ، بي نوبتي شد ، گرم بود ، بو مي يومد ، هل مي دادن ، بچه هاي كوچيك گريه مي كردن ، زنها فحش مي دادن ، پير تر ها از صف مي يومدن بيرون و بعد يادشون مي رفت كه جاشون كجاست ، جوون تر ها دست به يقه مي شدن ، بعضي ها ساكت بودن و نگاه مي كردن ، بعضي ها كنار ديوار چرت مي زدن ، بعضي ها روي زمين با موبايل بازي مي كردن و مسولين پست با خونسردي تمام كوپن مي دادن. بدون توجه به سرو صدا و دعوا . بعضي وقتها هم قهر مي كردن كه چرا دعوا مي كنين و ما ديگه كار نمي كنيم !

من هم تماشاچي بودم. سعي كردم حرص نخورم. مجبور نبودم توي صف وايسم - مثل ثبت نام دانشگاه - اما ايستادم تا روزم حروم نشده باشه. آخه از اولش نمي دونستم كه اينقدر معطل مي شم.

وقتي كوپن رو گرفتم و توي تاكسي نشستم با خودم فكر كردم كه به چند ساعت دوري از بهار مي ارزيد؟ بنازم به قدرت خدا ، كه اين قدر گوشاش تيزه و گفت مي خواي از خودت بگي ، خوب بگو ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط آزاده حائري  |